یا ساده بگم چرا مثل قبلآنا نیســـــــتم .
نمی دونم شاید واســـه این که بزرگتر شدم شاید هم ..... نمی دونم .
اما اگه اینجا می شه هر چیزی رو نوشت و گفت باید بگم که دلم نمی دونم قــــلبم شایدم سینم بازیش
گرفته ! د ا ره عـد ا در میاره میدونید تا حالا شده قــلبتون سالم باشه ها ولی از داخل درد بگیره ~
یا مثلا یه استراب یا یه دل تنگی از درونتون فـــــــریاد بزنه بعدشم اصلا متوجه نباشی از کجا یا
واسه چی انجوری می شی .....!
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
حلا تو همین تلاتم باشی یه دفعه حس شعر بیادش ~ میدونید انگاری دوست داشته باشی واسه یکی
شــــــــــعر بگی ..... ــــــــــــــــــــــــــ
شاید . نمیدونم من که از شـعر چیزی ندارم ~ حالا این شـــعرا از کجا می یان سوال خوبی !
این همه حرف زدم اینم بگم تو اوج درس و کنکور و کارو هـزار تا مشکل ریزو دروشت ~
چه می دونم .......
حلا شعرا انجا می نویسم شاید اونی که دلم واسش شـــــــــعر میگه اینجا هم یه سری بزنه .
نمی دونم چه اسمی واسش بزارم شما بگید ..... {در نظرات }
¤¤¤¤¤ ســــحر نزدیک و من بیدارم امشب سر پر شور عشقی دارم امشب ¤¤¤¤¤
¤¤¤¤¤ بیاد عــــشق روی گاغزاری ز دیده اشک غم میبارم امشب ¤¤¤¤¤
¤¤¤¤¤ همه اقبال بیداران بخوابند من اقبال خواب و خود بیدارم امشب ¤¤¤¤¤
¤¤¤¤¤ تو ای خورشید صبح عالم آرا چنین در انتظار مگزارم امشب ¤¤¤¤¤
¤¤¤¤¤ اگر محرومم از دیدارت ای دوست من از رنج غمت سر شارم امشب ¤¤¤¤¤
¤¤¤¤¤ دل این و دلیر ان و خود پریشان دگر سر در گم این کارم امشب ¤¤¤¤¤
¤¤¤¤¤ مگر ای شب تو را وقت سحر نیست که ناید صبح بر دیدارم امشب ¤¤¤¤¤
¤¤¤¤¤ بیا ای دل تمنا دارم از تو بحال خویشتن بگذارم امشب ¤¤¤¤¤
¤¤¤¤¤ برو عقل ٬ عاقلی جای دگر جو که من دیوانه دلدارم امشب ¤¤¤¤¤
¤¤¤¤¤ چنان مستم از عسق گلغزاری که عشق می بارد از گفتارم امشب ¤¤¤¤¤
¤¤¤¤¤ فییجانی بگفت از شور عشقی همه در خواب و من بیدارم امشب ¤¤¤¤¤
آخ ه م ن خ ی ل ی د ل م ا ز ا و ن گ ر ف ت ه ..................
من همیشه یه جور دیگه بودم اما مدتی عوض شدم .... دیگه حالم مث قبلنا نیستم .
دیگه میرم تا بعد دارم یه شعر میگم .... نه واسه شما واسه .... ن .
بای بای

(( حا فظ))
من امشب، کنار حافظ یاد بود تو، می مانم
تا اوج سحر،غزلی از چشمهای تو، می خوانم
مرا مهر سیه چشمان زسر بیرون نخواهد شد
قضای آسمان است این واین را من ، نمی دانم؟
کجای قصه ها مرده است، نفسهای حضور تو
کجای حادثه رفته است،غرور گرم چشمانم!
من اینجا زخم خوردم، درون بیستون مٌردم
هنوزم تیشه ای مانده، کنارنبض دستانم
بگو در من بمیرد درد، آری می کِشد فریاد
نگاه خسته بر دستت، سکوت مانده بر جانم
فضای قصه تاریک است، ترا من ،نه، نمی بینم
کجای شب تو افتادی، که اینگونه پریشانم
دوباره من/ ابد/ محکوم، برای جرم نا معلوم
فقط یک حرف افتاده ، میان بغض لرزانم:
همیشه بی تو می میرم، همیشه از تو می خوانم
اگرچه زهر می ریزی، درون عمق شریانم
***************
و من/ دیوار / تکیه
کتاب حافظ ساده
همیشه قصه ام آری
درون غصه افتاده
درون غصه افتاده
***************_______________******************
این شعر را بشنویم